چند روز پیش داشتم فکر میکردم که اتفاق خوبرو بنویسم اینجا که یکم حال بیاد جیگرم, به اتفاق بد افتاد و حالا امونم داده! که بنویسم .
چون طولانیه تو سه پست مینویسمش !
-------------------------------------------------------------------------------------
دوران راهنمایی معلم ریاضی ای داشتیم که خیلی معلم قابل و این کاره ای بود , ینی آرزوم بود همه معلما اندازه اون بلد باشن درس دادنو ...
چند وقت پیشا صبح یک کار بانکی داشتم که از غذا - غزا - غضا - غظا - قذا - قزا - قضا - قظا ! بانک جلوی خونمون بود و منم بعدش باید میرفتم سر کار .
رفتم تو بانک و کارم انجام شد , بیرون منتظر تاکسی بودم که یهو از چند متری همین آقای معلم رو دیدم که داره مسافر کشی میکنی !
سری پیچوندم خودمو و رفتم یه ور دیگه که منو نبینه , خدا رو شکر منو ندید. اون رفت و من موندم با یه دو جین غصه که هی وای , اون آدم خوبه که حرفه ای بود تو کارش چی شده که داره مسافر کشی میکنه ؟
نمیگم مسافر کشی بده یا کار عاره ! ها , نه ؛ اتفاقا اگه عمری بمونه برام میخوام منم مسافر کشی کنم , اما برای اون معلم خوب من مسافر کشی خوب نبود .
چرا به معلم ها بها داده نمیشه ؟؟
مگه کارشون کم کاریه ؟؟
چرا حقوقشون پایینه ؟؟
چرا و چرا و چرا !!؟
دیر به دیر آپدیت میکنم , نه به معنای اینکه درد دلی نباشه , هست اما به دلیل شرایط حاکم بر کشور خیلی سیاسی هست و من همونطور که نمیدونین جرات نوشتنشو ندارم .
امروز تو تاکسی بحث از اونجایی شروع شد که یکی از مشافرا گفت ایران انگلیس رو تحریم کرده , راننده میگفت 3 روز پیش هم انگلیس بانک مرکزی رو تحریم کرده .
راننده میگفت اگه آمریکا چین رو راضی کنه که به ما جنس نده , ظرف چند روز قیمت همه چیز 10 برابر میشه .
میگفت که فعلا ما پشتیبانی چین و رسیه رو داریم.
مسافر میگفت که آخه ما اونقدری منافع برای چین و روسیه نداریم که .
من داشتم پیاده میشدم به مسافر گفتم : کل منافع روسیه در دریای خزر هست که در اختیارشون قرار داره .
خدا منو بیامرزه با این پست , پسر خوبی بودم ...
با اینکه هیچ وقت رو در رو ندیدمت ، بهت میگفتم عمو . عموی خوب من بودی ...
عمو جون میدونم که جات وسط بهشته ، اونجا رو هم مثه اینجا زیبا کن ...
بچه اهوازه و از اون با مراماش. از ۲۹ مرداد ازش خبر ندارم . میدونم یه بلایی سرش و اومده و چه بلایی ولی افسوس که نمیتونم بگم . امروز داشتم به وبلاگم نگاه میکردم . دیدم که ای بابا از یه سال بیشتر شده که وبلاگم آپدیت میشه . خوشحال بودم . رفتم سراغ پست اول تا تاریخ اولین پست رو ببینم . نا خودآگاه رفتم سراغ کامنتها . دومین کامنت رو دامون گذاشته بود /.
http://ddmm.blogfa.com/comments/?blogid=ddmm&postid=1&timezone=12600
دعا کنین حل شه مشکلش.هیچ وقت اندازه الان گریه نکرده بودم . ![]()
هی وای بر ما
بازم هی وای بر ما
بارون, نعمت خدا . همه با اومدنش خوشحال میشن تو ایران ناراحت !!!
یعنی مملکت باس تعطیل شه با یه بارون !! ؟
منظورم از مملکت محله خودمونه
1 ساعت تموم بیرون بانک ایستاده بودم زیر بارون تا ساعت کاری بانک شروعبشه
خیس خیس شدم
بعد از یه ساعت سگ لرز زدن در بانک باز شد . رفتیم تو که شماره بگیریم . آقای دوست گفت : برقها رفته شرمنده همه گی
یه شعبه دیگه 2 تا چهار راه پایین تر هست - سوار ماشین شدم و پیش به سوی شعبه بعدی!!!
هی وای بر ما - چی میبینم . چرا چراغ راهنمایی خاموشه . چرا 3 تا افسر راهنمایی رانندگی نمیتونن کنترل کنن مردمو . چرا مردم دارن خلاف میکنن ؟
چهار راه بعدی هم به همین منوال
هی وای بر ما چرا سیل تو خیابون راه افتاده ؟ خوب اگه جوب ها جواب نمیده یه فکر دیگه بکنید !!!
هی وای بر ما !!!
پ ن : خط یازده
------------------------------------------------------------------------------------------
اسمش محمد بود ، همین جا شناختمش تو دنیای مجازی تراوین حسب تصادف ۲۰ روز بعد از شروع بازی یه ده زد افتاد نزدیک پایتخت یا ده اول ما ، منم که دائم رو غارت بودم دهکدش رو فارم کردم .مکرر نامه میداد و از من میخواست که نزنمش اما کجا بود گوش شنوا… روزی ۵۰۰ تا نامه میداد منم کم کم به نامه هاش عادت میکردم .اما آخرین باری که حسابی غارتش کردم رفت دیگه پیداش نشد.۲ روز بعد دیدم از اکانتش یه نامه اومده که من پدر محمد هستم اگه میشه با این شماره تماس بگیرید و یا به این ایدی پی ام بدید و فقط همین نامه رو جواب ندید.
مشکوک شدم جریان چیه باز جواب ندادم تا اینکه دوباره نامه داد ومصرانه خواهش کرد که باهاش تماس بگیرم. گوشیو برداشتم و با شماره ای که داده بود تماس گرفتم ، راستش نه من فکر میکردم پشت خط واقعا پدر محمد باشه و نه ایشون تصور میکرد که من همسن و سال خودش یاشم .خیلی زود با هم صمیمی شدیم و اولش از این در و اوندر گفتیم تا صحبت به محمد رسید که بهویی دیدم که مثل بجه ها شروووع کرد گریه کردن ناراحت شدم و علت ناراحتیشو پرسیدم !! کمی که آروم شد گفت : آقا علیرضا محمد من سرطان خون داره و یک ماه بیشتر قرار نیست زنده بمونه …. وااای چی میشنیدم پسر بچه ۱۳ ساله ای که یک ماه بیشتر از عمرش نمونده یکی دو هفته ناخواسته اذیتش کردم وای خدای من چیکار میتونستم بکنم برا چند لحظه خودمو جای ایشون قرار دادم چشام سیاهی رفت و از این خیال بیرون اومدم میدونستم که این نوع از سرطان اونم تو این سن و سال رمقی برا یک تن نحیف بچه گونه باقی نمیذاره . پدر محمد میگفت آزادش گذاشتن هر کاری دوس داره بکنه و اون از بین هزاران گزینه بازی تراوین رو انتخاب کرده که من به اون شکلی که گفتم تنها دلخوشیش رو ازش گرفته بودم اون شب کمک کردم تا پدر محمد تا میتونه سرباز بسازه و فرداییش به پسرش بگه که سربازای منو زده داغون کرده و من خودم الان فارم شدم .
از اونجا که خودم دائما آنلاین بودم حواسم بود که کی میاد نزدیک ظهر بود دیدم حمله رو زد میدونستم چی کار باید بکنم ارتقا رو متوقف کردم و برا رسیدنه سربازاش گریز زدم تا بیاد منابع رو غارت کنه و ببره سربازاش اومدن و بردن و من خوشحال که تنها دلخوشی این پسر بجه در روزهای آخر عمرش رو بهش یر گردوندم کار من در اومده بود روزی ۳۰ بار حمله میداد و من باید جا خالی میدادم تا بیاد جمع کنه ببره تو این بین چه رجز ها که نخوند و چه چیزایی که بارم نکرد (البته کاملا مودبانه) جالب بود همه حواسششون بود که کی حمله میرسه منابعو جمع کنن و حمله رو دفاع کنن اما من ۲۴ ساعته حواسم بود که اگه محمد حمله زد براش منابع بذارم تا ببره حتی از دهات دیگه انتفال میدادم که یربازاش پروپیمون برگردن.و جالب تر اینکه هر دومون از این وضعیت راضی بودیم مخصوصا وقتی بهش نامه میدادم که بابا غلط کردم تو رو خدا دیگه نزن تو جوابش اشاره به ۱۰ روز پیش میکرد که اوضاع بر عکس بود عملا میدیدم داره کیف میکنه و منم از لذت اون سرشار از انرژی میشدم در حالیکه من ۱۷ ۱۸ تا دهکده داشتم اون داشت تلاش میکرد تا از من ده چیف کنه و من اتفاقا یه ده تپل براش آماده میکردم درست چسبیده به ده اول خودش و از این روند بی اندازه خوشحال بودم یک ماهی که پدر محمد گفته بود داره به مرز ۲ ماه میرسه و آرزو میکردم تا این روزها انقدر ادامه داشته باشه تا تمام دهمده هامو بدم محمد چیف کنه و هرگز روز آخر فرا نرسه .
اما ۲۰ روز پیش بهویی اکانت محمد حذف شد و من دیگر هیچ خبری از محمد نداشتم شماره ای که از پدرش داشتم گم کرده بودم در این مدت تو این بی خبری بودم تا اینکه امروز ایمیلی گرفتم از پدر محمد که قسمتی از متن اون اینطوری نوشته شده بود :
امروز هفت روز از رفتن محمد من میگذرد که گویی ۷۰ سال برای من گذشت . پسرک دوست داشتنی من که خدا نخواست تا بیش از این دردو رنج این دنیا را تحمل کند . سرم گیج رفت با اینکه محمد رو نه دیده بودم نه میشناختم اما تو این مدت به شدت بهش علاقمند شده بودم و به وجودش و کاراش عادت کرده بودم .فسمت محمد هم همین بود .
اشکم در اومد رفتم بیرون پشت خونم یه جنگل کاجه ۲ ساعت تو جنگل فدم زدم و هر لحظه تصویری خیالی از محمد که من ندیده بودمش تو ذهنم میومد تو دلم میگفتم پسر کاش بودیو من هر آنچه دل کوچیکتو راضی میکرد برات انجام میدادم کاش عمرت بیشتر به دنیا بود و کاش خارج از دنیای مجازی دیگر لذت های زندگی رو نیز درک میکردی تو دلم گفتم ای آنکس که ندیده شناختمت برو به خود خدا میسپارمت
سوار تاکسی بودم . یه راننده خسته ، یه نایلون از زیر پاش در آورد که توش یه عالمه پنجاه تومنی بود.
در داشبورد رو باز کرد و پولا رو ریخت توش . به من گفت میبینی چقدر پول دارم :دی
دخترم میگه بابایی تو چقدر پولداری . نمیدونه این پولا پول نیست (بعدش زد زیر خنده ) این همون خنده ایه که منو داغون کرد ، به خدا اگر مسافر تو ماشین نبود گریه میکردم .
نمیدونه این پولا پول نیست
این خنده ها خنده نیست
این مسافرا آدم نیستن و
این زندگی زنده بودنه و زندگی نیست
سلام دوستان و نبودم چند وقتی پس بدونین که خوشحال بودم که نبودم ؛
ولی چیزی منو عذاب داد که مجبور شدم این پست رو بزنم ، امیدوارم تبعاتی واسه منه وبلاگ نویس نداشته باشه پس همه جوانب رو رعایت میکنم ، عنوان پست رو هم به یاد دوران دبستان که همش این کلمه رو غلط مینوشتم ، غلط نوشتم !!!
----------------------------------------------
*** با احتساب این قضیه که در هر ارگان و سازمان و شرکت و ملیت و مذهب آدم خوب بد هست اینو مینویسم .
چند باری هست که اینو دیدم !!! اجرا نکردن قانون توسط مجریان قانون .
برام جالب ، عجیب و دردناک بود که : یک سرباز و یک درجه دار پیاده ! هنگام عبور از چهار راه به جای استفاده از خط کشی عابر پیاده از طول و عرض چهار راه به طور همزمان استفاده میکنن!!
فکرشو بکنین وسط این همه ماشین چهار راه رو به صورت اریب طی کنی!!!
حالا خطرش واسه خودشون هیچی !!! اون بچه کوچولوه به مامانش نمیگه : مامان آقا پلیشه چرا قانون و رعایت نمیکنه !!!
تا قبل از این فکر میکردم موتوری های مسافر کش بازار هستند که کلاه کاسکت رو برای رفع خطر رو کیلو متر موتور میزارن تو کیلومتر موتور یه وقتی خراب نشه هنگام تصادف ولی برام جالب ، عجیب و دردناک بود که موتور پلیس هم همینکار رو میکنه !!! و جالبتر و عجیبتر و دردناک تر این بود که داره خیابون رو بر عکس میره که مسیرش کوتاه تر بشه !!!
امیدوارم جرمی رو مرتکب نشده باشم تو این پست !!! )خیلی ترسو ام نه ( ؟ و امیدوارم افرادی که مظهر قانون هستند خودشون قانون رو رعایت کنن تا باعث بد نامی کل اون ارگان !!! نشند و این که اون بچه کوچولوه وقت مادرش رو با سوالش ناک اوت نکنه !!!
از این به بعد درد دل های غیر تاکسی ایم رو تو موضوع خط یازده مینوسم!!
خط یازده از آغاز بشریت همراه آدما بوده و شاید سالهای زیادی جای تاکسی بوده و هنوز هم یه نوع تاکسیه!! حداقل واسه من!!!
منتظر بدبختی های جدید من باشید که براتون مینویسم!!!

خواهش میکنم ادامه مطلب رو بخونین
----------------------------------
رفتم کارمو انجام دادم و برگشتم. از مترو داشتم میومدم بیرون که روی پله ها ۲ تا پا دیدم که شلوار قهوه ای داشت !!
یه شلوار که کلی جنگولک منگولک بهش آویزون بود. بعید میدونستم که پای دختر باشه
پایین تر که آومد دیدم بله دختره و یک تی شرت معمولی و بدون رو سری و موهای بلند داره. اول فکر کردم اسگله !!!
بعد گفتم شاید خارجی باشه. میخاستم برم نزدیک بهش بگم : هی یو :دی !!! هییر ایز ایران اند رولز ایز ایسلامیک !!!
ولی نتونستم برم. گفتم شاید چرت و پرت دارم میگم !!!
شب که به خواهرم گفتم گفت اگه خارجی هم باشه تو فرودگاه موقع اومدن بهش گیر میدادن .
پس همون اسگله !!!
امیر هستم ، برادر مهدی - نویسنده این وبلاگ
امروز داداشم زنگ زد به گوشیم. تلفنو ور داشتم دیدم یکی دیگه داره میگه آقا یه جونی تصادف کرده با یه تاکسی
شماره شما تو آخرین تماس هاش بود. الان منتقلش کردن بیمارستان تهرانپارس-سریع خودتونو برسونید وضعش وخیمه.
بچه ها برادرم حالش خیلی بده.دکترا میگن که خونریزی شدید داخلی داره
براش دعااااا کنید ![]()
دروغ ۱۳
خودم هم تنها دعایی که کردم این بود :
"خدایا : خنده با لبامون غریبه شده ؛ خنده رو به لبامون برگردون"
---------------------------
قبل نوروز تو ماشین داشتم از سر کار بر میگشتم ؛
بعد یکی ار چهار راه ها این دست فروش هایی که کنار خیابون روسری و از این جور چیزا میفروشن بساط کرده بودن.
اندازه استادیوم آزادی دوره یه دست فروش با بساط ۳ متریش جمع شده بودن.
تنها یه متر اونطرف تر یه نمایشگاه خیابونی به طول چندین متر داشت کتاب میفروخت.
فقط ۳ نفر داشتن خرید میکردن.
این صحنه برام از صحنه کشته شدن یه بچه تو دستای مادرش سخت تر بود.
آه ه ه ه ه ه خدای من.
پ ن : گاه شماری میترایی
پ ن ۲ : پیغام یاهو بعد از انتشار این پست
بدینوسیله بی پولی رسمی پولدار ها را با اطلاع کلیه کسانی که فکر میکنند مسافر کشی ضایست میرسانم
-------------
خیلی عجیب شده برام که ملت با ماشینای 15-20 میلیونی مسافر کشی میکنن
این وضعیت به ظرم یکی از افتضاح ترین اوضاعی هست که من در طول عمر خودم دیدم
بد نیست که آدم سوار ماشین خوب بشه
ولی نه اینجا دبی هست و نه کرایه ها اندازه اونجا
پایان
آ خدا کرمتو شکر